close
متخصص ارتودنسی
عاشقانه ها

❤❤ True Love Stories Never Have Endings ❤❤

این جـــا برای از تو نوشتن هـوا کم اسـت::: دنیـــــا برای از تو نوشتـــــن مرا کم است


منو با خودت ببر ای تو تکيه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه من

چه خوبه با تو رفتن رفتن هميشه رفتن

چه خوبه مثل سايه همسفر تو بودن

هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن

چی مي شد شعر سفر بيت آخری نداشت

عمر کوج من و تو دم واپسين نداشت

آخر شعر سفر آخر عمر منه

لحظه مردن من لحظهء رسيدنه

منو با خودت ببر اي تو تکيه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم



بازدید : 36
تاریخ : یکشنبه 14 مهر 1392 زمان : 17:30 | نویسنده : Admin | لینک ثابت | نظرات ()

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان ست

کسی بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان ست

اگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان ست

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

هوا بس ناجوانمردانه سردست...



بازدید : 38
تاریخ : سه شنبه 02 مهر 1392 زمان : 16:29 | نویسنده : Admin | لینک ثابت | نظرات ()

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی ...!

 

  ‍

بازدید : 46
تاریخ : سه شنبه 26 شهريور 1392 زمان : 16:54 | نویسنده : Admin | لینک ثابت | نظرات ()

خودت خواستی که من مجبور باشم

برم جایی که از تو دور باشم

تو پای من و از قلبت بریدی

خودت خواستی که من اینجور باشم

خودت خواستی که احساسم بشه سرد

خودت خواستی نمیشه کاریم کرد

می دیدیم دارم از چشمات میفتم

مدارا کردم و چیزی نگفتم

برام بودن تو بازی نبودو

به این بازی دلم راضی نبودو

از اول آخرش رو میدونستم

 تو تونستی ولی من نتونستم

برات بودن من کافی نبودو

حقیقت اینکه میبافی نبودو

دارم دق میکنم از درد دوری

میخوام مثل تو شم اما چجوری ؟!!!



بازدید : 44
تاریخ : دوشنبه 25 شهريور 1392 زمان : 4:29 | نویسنده : Admin | لینک ثابت | نظرات ()



About Weblog


اگر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم... سوختن حرف کمی نیست آنانکه ساختند سوختند...


Menu

صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


نویسندگان

Admin
asal
برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید